فجر 57/ گفت‌وگوی فارس با هم‌بند‌ شهید‌ رجایی، عسکراولادی و شریعتی
روایتی دردناک از زندان ساواک / سخت‌ترین شکنجه برای انقلابیون

محمدحسین خاکساران درباره خاطراتش از زندان‌های ساواک می‌گوید: شکنجه خواهران زندانی، حرکات زشت و زننده بازجوها و سوزاندن بدن آنان از آزاردهنده‌ترین شکنجه‌های روحی به شمار می‌رفت که دیدن صحنه‌های آن در اتاق بازجویی و شنیدن صدای جیغ و فریادشان از شکنجه خود ما برایمان دشوارتر بود.

خبرگزاری فارس: روایتی دردناک از زندان ساواک / سخت‌ترین شکنجه برای انقلابیون

به گزارش خبرگزاری فارس از قزوین، بهمن 57 را هم قطاران ما ندیده‌اند و حتی برخی بزرگترهای ما نیز به خاطر ندارند؛ اما بزرگانی هستند که برایش خون دل خورده‌اند و قلم زده‌اند و از جان مایه گذاشته‌اند تا بهمن خونین را برای همیشه جاویدان کنند.اینچنین بزرگ مردان و بزرگ زنانی در تمام پهنه این خاک پاک مبارزه کرده‌اند، به تظاهرات رفته‌اند، زندانی شده‌اند و بسیاری از آنان هم گلگون کفن گشته‌اند.

دیار قزوین هم کم ندارد از این قبیل آزادگان پاک نهاد که عزت می‌خواستند و شرفشان را به پیشرفت‌های دیکته شده غریبه نمی‌فروختند.محمدحسین خاکساران یکی از آنهاست که مدت 34 ماه را در زندان‌های رژیم پهلوی سپری کرده و حاصل آن روزها غیر از همان 30 درصد جانبازی که بنیاد جانبازان در کاغذها برایش به ثبت رساند، اهداف بزرگی است که عمر و جوانی‌اش را برایش صرف کرد.

او پس از آزادی از زندان مسئولیت‌هایی همچون سرپرستی کمیته مشترک قزوین، ریاست صدا و سیمای مراکز گیلان، تبریز و قم و نمایندگی سازمان در دهلی نو، ریاست اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی قزوین، تدریس در حوزه و دانشگاه و نیز عضویت در شورای اسلامی شهر قزوین را بر عهده گرفت.

در روزهای برفی بهمن 92 ساعتی را در اتاق کوچکش در مرکز پاسخگویی به پرسش‌های دینی با وی به گفت‌وگو نشستیم تا تنها بخشی از آنچه را که در سالیان مبارزه بر او و بر این خاک رفته است، برایمان بازگو کند.

فارس: عده‌ای می‌گویند سیاست شما را پیر کرده است. چطور در عرصه سیاست گام گذاشتید؟

آشنایی من با دنیای سیاست به سال‌هایی بر می‌گردد که کودکی بیش نبودم و روزهای تحصیل در دبستان را پشت سر می‌گذاشتم. آن زمان با فرزند مرحوم سیدابوالحسن رفیعی هم‌کلاس بودم؛ از همین رو زیاد به منزل وی رفت و آمد می‌کردم و همان موقع با برخی گروه‌های سیاسی مانند پان ایرانیست‌ها و دستگیری و شهادت جمعیت فداییان اسلام آشنا شدم.

تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) در سال 35 همزمان با دوران نوجوانی من و به دنبال آن تشدید فضای خفقان و وحشت در کشور مرا بیشتر به سمت سیاسی شدن سوق داد و ورود من به حوزه علمیه نیز در کشیده شدن به دنیای سیاست نقش موثری داشت.

فارس: نخستین بازداشت شما به چه سالی برمی‌گردد؟

سال 42.

فارس: چگونه بازداشت شدید؟

پس از آزادی امام از زندان به اتفاق جمعی از طلاب مدرسه التفاتیه قزوین جشنی برپا کردیم که با استقبال گرم مردم همراه شد. با ورود نیروهای نظامی به شهربانی منتقل شدیم؛ اما به علت تجمع مردم در مقابل شهربانی و نیز دستگیری مرحوم حاج میرزا نصرالله شهیدی از علما و افراد صاحب نفوذ قزوین در آن جشن، ما را آزاد کردند.از آن پس ساواک نام مرا جزو روحانیان افراطی ثبت کرد.

فارس: و چه زمانی به زندان رفتید؟

سال 48 در کتابخانه عمومی قزوین مشغول کتابداری شدم و ضمن انجام وظایف، جلساتی را با دانشجویان و فرهنگیان برای طرح مسائل اعتقادی و دینی برپا می کردم. در این جلسات تعدادی از اعضای سازمان مجاهدین خلق هم به منظور جذب مخفیانه نیرو برای سازمان در جلسات حضور می‌افتند.

این افراد گاه جزوه‌های سازمان را برایم می‌آوردند و مرا از فعالیت‌های سیاسی خود آگاه می‌کردند که البته با تغییر ایدئولوژیکی سازمان مجاهدین خلق اواخر سال 51 ارتباط خود را با آنان قطع کردیم.

اما سال 54 ساعت 2:00 بعد از نیمه شب ساواکی‌ها با محاصره منزل پدری ام که تنها من و مادرم در آن زندگی می‌کردیم، مرا دستگیر و به شهربانی منتقل کردند.

در آنجا متوجه شدم که یکی از شرکت کنندگان در جلسات ما که از هواداران مجاهدین خلق به شمار می‌رفت و حدود شش ماه قبل آزاد شده بود، زیر فشار شکنجه نام من و موضوع مبادله اعلامیه و کتاب را لو داده است.

فارس: این بار هم آزاد شدید؟

خیر. ساواک فکر می‌کرد من از مسئولان رده بالای سازمان هستم و مرا به کمیته مشترک ساواک در تهران انتقال دادند. شکنجه من با کابل که در قزوین هم بسیار مفصل بود، به فاصله یک روز از ورود به کمیته مشترک به وسیله حسینی، شکنجه گر سنگدل و معروف ساواک آغاز شد.

تا شش ماه در کمیته مشترک ماندم و شکنجه های وحشیانه آنان را تحمل کردم.

فارس: این شکنجه‌ها چگونه بود؟

شکنجه‌ها اشکال و رشته‌های مختلفی داشت و هر رشته نیز شکنجه گر خاص خود را. مانند کابل زدن که حسینی متخصص آن بود. ماموران و بازجوها برای کسانی که جرایم سبکتری مانند پخش اعلامیه یا شرکت در راهپیمایی را مرتکب شده بودند، شکنجه‌هایی مانند کابل را در نظر می‌گرفتند.

سخت‌ترین شکنجه‌ها آپولو و شوک الکتریکی بود که من هم چند بار آنها را تجربه کردم. گاهی هنگام بازجویی و نوشتن اطلاعات روی کاغذ به ناگاه ظرف آب جوش را روی سر زندانی می‌ریختند یا تسمه ای را که مدتی روی شعله کاملا سرخ و داغ شده بود، به بدن فرد می چسباندند که گوشت و پوست را می سوزاند و زندانی از درد به خود می پیچید.

گاهی هم افراد را از دست به سقف می بستند، بالاتنه را به الکل می‌آغشتند و موهای بدن را با شعله آتش می‌سوزاندند که درد زیادی به همراه داشت.

اما در کنار شکنجه‌های جسمی، شکنجه‌های روحی فراوانی هم به زندانیان وارد می‌شد که پخش کردن صدای ضبط شده نعره‌های زندانیان هنگام شکنجه از طریق بلندگو در روزهای عادی، تحریک هر یک از شکنجه گران نسبت به دیگری برای شکنجه بیشتر زندانی، جلوگیری از ملاقات با خانواده از جمله این شکنجه‌ها بود.

فارس: سخت‌ترین شکنجه روحی برای شما چه بود؟

شکنجه خواهران زندانی، فحش‌های بسیار رکیک، حرکات زشت و زننده بازجوها، سوزاندن بدن آنان و دست درازی‌های ماموران مست و لایعقل به این خواهران از آزاردهنده ترین شکنجه‌های روحی به شمار می‌رفت که دیدن صحنه‌های آن در اتاق بازجویی و شنیدن صدای جیغ و فریادشان از شکنجه خود ما برایمان دشوارتر بود.

فارس: از مبارزان قزوین هم کسانی بودند که در زندان‌ها به شهادت رسیده باشند؟

مرحوم شیخ نصرت‌الله انصاری که امروز خیابان سپه شهر قزوین به نام ایشان تغییر یافته است، از جمله آنان بود که فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی مستمر موجب دستگیری ایشان و اعمال شکنجه وحشیانه شکنجه گران سنگدل ساواک روی ایشان کرد.

این شکنجه‌ها تا آنجا پیش رفت که منجر به پارگی ریه شیخ انصاری و خونریزی آن شد؛ اما به دلیل موثر نبودن معالجات، یک هفته پس از انتقال به بیمارستان به شهادت رسید.

فارس: با کدام یک از شخصیت‌های سیاسی بزرگ آن دوران هم بند بودید؟

شخصیت‌های بزرگواری بودند که با آنان در یک بند به سر می بردیم. یکی از آنان رئیس جمهور شهید محمدعلی رجایی بود که 18 ماه در کمیته مشترک مورد بازجویی و شکنجه‌های طاقت فرسا قرار گرفت و مقاومت قابل ستایش ایشان همچون مراتب ایمانشان زبانزد بود.

با مرحوم عسگراولادی هم که اتاقشان کنار اتاق ما قرار داشت، ارتباط نزدیکی داشتیم. مرحوم شیخ غلامحسین حقانی و دکتر علیرضا ساروخانی هم که مدتی نماینده مردم تبریز در مجلس شورای اسلامی بود، از دیگر هم بندهای ما در آن مدت بود.

حسن پاگردی خوزانی از اهالی اصفهان نیز که در حوزه علمیه قزوین تحصیل می‌کرد، مقاومت خوبی از خود نشان می‌داد. وی اوایل دهه 80 معاون فرهنگی بنیاد جانبازان قزوین بود و هم اکنون بازنشسته است.

فارس:‌ آیا با اعضای سازمان مجاهدین (منافقین) هم در آن دوران ملاقات داشتید؟

یک بار هم که به دلیل شکنجه شدن با کابل در بیمارستان تحت عمل جراحی قرار گرفتم و دو هفته در آنجا بودم، مسعود رجوی و مهدی بخارایی از رهبران و اعضای فعال سازمان مجاهدین خلق نیز در آنجا به سر می‌بردند.

یک بار نیز همزمان با دکتر شریعتی در زندان بودم. در آن دوره وی در سلول انفرادی به سر می‌برد و تنها امتیازی که ساواک به ظاهر برایش در نظر می‌گرفت، باز گذاشتن در سلول وی بود که بیشتر از آنکه امتیاز باشد، موجب آزار روحی دکتر می‌شد؛ زیرا ماموران پس از شکنجه شدید زندانیان، این افراد را با اوضاع وخیمشان از جلوی درب سلول وی عبور می‌دادند که به شدت دکتر شریعتی را می‌آزرد.

از سویی هم وی باید در آن سلول با در باز آن، صدای فریادهای دردناک و پی در پی زندانیان را در زمان شکنجه شدنشان می‌شنید.

دکتر شریعتی می‌توانست به دلیل موقعیتی که داشت، از امکانات بسیاری بهره‌مند شود؛ اما با وجود این بارها امام خمینی را مجتهد و فقیه اعلم و تنها فرد شایسته پیروی در امور دینی خواند.

فارس: حبس شما در کمیته مشترک به کجا انجامید؟

با تحمل شش ماه حبس و شکنجه در آن مکان دادگاه اولم تشکیل و حکم حبس ابد برایم صادر شد. دو ماه بعد هم در دادگاه دوم اعلام کردند که به دلیل شرایط جسمی‌ام که ناشی از شکنجه‌‌های ساواک بود، مدت زندانی‌شدن من از حبس ابد به 12 سال کاهش یافته است.

فارس: زندانها تا کجا ادامه یافت؟

پس از دادگاه دوم به زندان اوین منتقل شدم که نسبت به کمیته مشترک وضعیت بهتری داشت. سپس زندان قصر را تجربه کردم.

سال 56 که رژیم با دیکته کشورهای استکبار سیاست فضای باز سیاسی را در کشور در پیش گرفت، وضعیت زندان و زندانی‌ها نیز بهتر شد و حتی گروهی از صلیب سرخ برای بازدید به زندان آمد.

در بازدید ماموران صلیب سرخ زندانی‌ها موضوعاتی از جمله شکنجه‌های روحی و جسمی را مطرح کردند و من هم آثار شکنجه روی بدنم را برای تایید به پزشک گروه نشان دادم.

فارس: می‌توانید به نمونه‌های آن اشاره کنید؟

در طول مدت بازجویی و شکنجه کف پاهایم بر اثر ضربات کابل شکنجه‌گر معروف، حسینی، زخمی و به دست پزشکان بیمارستان چاک خورده و بخیه شده بود؛ اما به دلیل ادامه یافتن شکنجه‌ها بهبود نیافته بود و می‌شد آثارش را دید؛ همان طور که مامور صلیب سرخ آن را دید وحشت کرد.

پرده گوش چپم بر اثر ضربه‌های سیلی پاره شده و بینی و دنده‌هایم شکسته بود. صدایم نیز به دلیل فریادهایم زیر شکنجه‌های سخت، بم شده و گرفته بود؛ اما بالاخره آزاد شدم.

فارس: آزادی از چنان فضایی طبیعتا بسیار شیرین است. لطفا بیشتر توضیح دهید.

آبان ماه 57 رژیم پهلوی در راستای ایجاد فضای باز سیاسی، تعدادی از زندانیان از جمله مرا آزاد کرد.

از آغازین ساعات صبح روز آزادی اسامی تعدادی از زندانیان از بلندگو اعلام و به آنان گفته شد که آماده باشند؛ بدون اینکه مسئولان زندان حرفی از آزادی بزنند.

اعلام نام‌ها تا شب ادامه پیدا کرد تا اینکه بالاخره ساعت حدود هشت یا 9 شب نام مرا نیز صدا زدند. کارهای مقدماتی مانند انگشت نگاری و تحویل مدارک و وسایل را انجام دادم و با پوشیدن لباس‌هایم که حدود سه سال در گوشه و کنار نگهداری شده بود، از زندان بیرون آمدم.

فارس: و به خانه مادرتان بازگشتید؟

خیر. شب بود. با حقوقی که پیش از دستگیری گرفته بودم و هنوز در جیب لباسم مانده بود، تاکسی گرفتم و به منزل خواهرم در نازی آباد تهران رفتم. نیمه شب به آنجا رسیدم. خواهرم وقتی در را باز کرد و مرا دید، چشمانش گرد شده بود. آن شب را تا صبح با خواهر و شوهر خواهرم به گفت‌وگو نشستم و از آنچه در این مدت در زندان بر من رفته بود، برایشان گفتم.

فارس: پس از آزادی به چه کاری مشغول شدید؟

پس از آزادی در آبان ماه 57 با همراهی تعدادی از افراد بازاری، فرهنگی، فضلا و طلاب قزوین مشغول فعالیت‌های مبارزاتی همچون انجام هماهنگی‌های مربوط به برگزاری راهپیمایی‌ها و سخنرانی‌ها شدم که همه این اقدامات زیر نظر هیئت علمیه قزوین متشکل از علمای برجسته و تراز اول شهر صورت می‌گرفت.

پس از حادثه هفتم دی هم که ماموران رژیم مردم بسیاری را تعقیب و به سوی آنان تیراندازی کردند، حدود 10 نفر کودک را با تانک زیر گرفتند و تعدادی از بانوان باردار با دیدن آن صحنه‌ها سقط جنین کردند؛ ما در کنار بیمارستان ستادی برای جمع آوری دارو تشکیل دادیم و ضمن هماهنگی با تهران داروهای ضروری فراوانی برای مجروحان تهیه کردیم.

با اینکه هدف رژیم از این خوی وحشیانه ایجاد رعب و وحشت در بین مردم بود، آنان باز هم با شور و حال خاصی در راهپیمایی‌ها و مبارزات حضور می‌یافتند و این وضعیت در بهمن ماه هم با سرنگون کردن مجسمه‌ها و عکس‌های محمدرضا شاه با شدت بیشتری ادامه پیدا کرد.

فارس: وضعیت قزوین در روزهای انقلاب چگونه بود؟

آن زمان هنوز مردم با ماهیت واقعی مجاهدین خلق آشنا نشده بودند و آنان با استقرار در پایگاه اصلی خود واقع در ساختمان پیشاهنگی می‌کوشیدند تا جوانان را به سمت خود جذب کنند. مجاهدان حتی گاهی در پوشش کمک‌های دارویی در قالب گروه‌هایی به روستاها می‌رفتند تا جوانان آنجا را نیز وارد گروه خود کنند.

آنان به واسطه خوی دورویی و اظهار نکردن مخالفت خود با امام و روحانیت موفق شده بودند جوانان زیادی را به ویژه از میان بانوان با خود همراه کنند.

فارس: پس از انقلاب به چه کاری مشغول شدید؟

نخستین مسئولیتم پس از پیروزی انقلاب سرپرستی کمیته انقلاب قزوین بود و پس از آن با حکم آیت‌الله شهید بهشتی مسئول پاکسازی ادارات استان گیلان شدم و سپس به دلیل نفوذ منافقان به صدا و سیمای این استان، مسئولیت ریاست این مرکز به من سپرده شد.

با شروع جنگ تحمیلی در سال 59 مسئولیت ستاد پشتیبانی مناطق جنگی را در قزوین عهده‌دار شدم؛ اما پس از چند ماه سازمان صدا و سیما دوباره مرا به مرکز گیلان بازگرداند و تا سال 62 در آنجا بودم.

غائله خلق مسلمان در تبریز و تصرف صدا و سیمای آن سبب شد تا رئیس وقت سازمان صدا و سیما از من برای اداره مرکز تبریز درخواست کند که به همین منظور مدت دو سال را در آنجا گذراندم و سپس تا سال 68 عهده دار بخش عربی رادیو برون مرزی در تهران شدم.

فارس: گویا مدتی هم در خارج از کشور فعالیت کرده‌اید.

بله. از سال 68 با سفر به هندوستان، به مدت سه سال سرپرست دفتر نمایندگی سازمان صدا و سیما در دهلی‌نو شدم و در دوران وازرت دکتر لاریجانی در وزارت ارشاد، مسئولیت اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی قزوین به من سپرده شد.

پس از یک سال و نیم که دکتر لاریجانی به عنوان رئیس صدا و سیما منصوب شد، من هم مسئولیت راه‌اندازی صدا و سیمای مرکز قم را عهده دار شدم. از آن زمان به بعد نیز ضمن تدریس در حوزه و دانشگاه، تا شهریور ماه امسال عضو شورای اسلامی شهر قزوین بودم.

***

امروز که 35 بهار از پیروزی انقلاب اسلامی می‌گذرد، مرد انقلابی چند دهه، حالا همچون سال‌هایی که در کتابخانه‌های شهر به مبارزه برخاسته بود و برای تقویت اعتقادات جوانان آن سال‌ها تلاش می‌کرد، در 71 سالگی‌اش در کتابخانه مرکز پاسخگویی به پرسش‌های دینی، همچنان ضمن مطالعه کتاب‌های گوناگون به پرسش‌های مردم پاسخ می‌دهد.

او هرچند به گفته عد‌ه‌ای سیاست پیرش کرده؛ اما برای حفظ آنچه به بهای سال‌های جوانی اش به دست آورده، در اوج تواضع و بی هیچ چشمداشتی تلاش کرده است تا در روزهای پیری اما توام با زنده دلی‌اش وقتی که آرام و متواضعانه در ازدحام شهر قدم می زند، آرامش را در هیاهوی زندگی مردم بجوید.

به امید آنکه مسئولانی که امروز صاحب جایگاه و مقامی شده‌اند، نگاهی به زندگانی و زحمات این بزرگ‌مردان بیندازند و تلاششان را قدر بدانند تا حاصل خون دل خوردن‌های مبارزان انقلابی و قهرمانان ملی ایران در هیاهوی مشکلات زندگی مردم گم نشود.

=============

گفت‌وگو از: میترا بهرامی

=============